
همیشه خواسته ام از خدا فقط او راچنان که خسته تنی، چای قند پهلو رابه مرگ راضی ام؛ آنجا که راوی قصهسپرده است به او پیک نوشدارو راسفر که فاصله انداخت بین ما، امروزدوباره سوی من آورده این پرستو راتن تو عطر پراکنده یا که آورده ستنسیم صبح نشابور با خود این بو را؟دوباره از تو نوشتم هوا معطر شدبریده اند به نام تو ناف آهو راگرفته اند به نام غنایم جنگیسیاه لشگر مو ها، کمان ابرو رامرا دلی ست پر از آه و آرزو ... مشکنبرای روز مبادا چراغ جادو راتو شاعرانه ترین اتفاق عمر منیبگو چکار کنم چشم ماجرا جو را عليرضا بديع پ.ن: داغ داغ از پيج خودش !!!!!!!!!!! خيلي دوسش داش...
ادامه مطلب